به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی...؟!
باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را بر ویرانه پلم
که فرو افتاده در دامنه ی مه آلود دره ای سبز
حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد
فقط یاد شکوفه های بادام و صندوقچه های کوچک بنفشه است
که آدم را می برد
تا آنجا که انگار بهار هم تفاوتی ست !
تفاوت چیست ؟ !
امروز چهارشنبه است چهارشنبه ها شبیه برف اند
حتی اگر نبارد
با مخمل چشمهایت برفها را پس می زنم
وای ! پنجره ای ست
آنجا قبری ست که نام شاعری بر آن حک شده است .
ببین راه بازگشتی نیست
پل خراب شده است
این عطر تلخ هم از نمناکی پیراهن خدایان است .
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسايه ديوار به ديوار همند.
(دکتر علي شريعتي)
نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!
ديگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ...
شريعتي
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های
نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های
نپریشی صفای زلفکم را دست
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است