چه زود پیر شدم
.
.
.
دیر بازیست که نوری و آینه ای از این حوالی سرد قلبم نگذشته
و تو داری پیر می شوی
ای من ِ خسته
دیر بازیست که صدای بازی دخترک بر روی سنگ فرش قلبت دیگر به گوش نمی رسد
و تو داری پیر می شوی
ای قلبم ، ای قلب پیر و شکسته ام
دیر بازیست که باد به مهمانی گل روی تو نمی آید که آرام آرام بازی با صورت تو را آغاز کند
رویت پر شد از چین ، شکست ، چروک
و تو داری پیر می شوی
ای چهر ۀ پر چین و چروک من
دیر بازیست که بوی عاشق شدن ، عاشق بودن و عاشق مردن در فضای دلم غوغا بر پا نمی کند
دلم آرام آرام به قبرستان این حوالی می رود تا آرام بگیرد بدون عشق
من پیر شدم دیر بازیست که پیر شدم
خبر از عشق از دیار وجود رفته
خم شدم با قامتی بلند
پیر شدم با چهر ه ای جوان
دفن خواهم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
دیر با زیست که من دفن شدم
با قلبی پر از آرزو
با صدایی پر از خنده
با نگاهی پر از آینده
من و ما دفن می شویم
صدای نور اینجا شنیده نمی شود
تاریک باش
تاریک بشنو
تاریک ببین
تاریک بمیر
همه چیز اینجا خبر از تاریکی می دهد
اینجا قدمها به عروسی و همبستر شدن با تاریکی می روند
اینجا بوسیدن و بوسیده شدن رنگش ممنوع است
اینجا کلام دوستت دارم در بند کشیده شده
اینجا عشق را در کنار پارکها می توان به حراج گذاشت
خرید باقیمتی مناسب ، برای نیم ساعت تا یک ساعت
شرعی با تختی از حریر پر از صداقت
و تعدادی کودک گرسنه و دل شکسته
و قلبی پر از سیاهی که به خرید شرعی بیشتر می اندیشد
اینجا ما قبل از پیر شدن دفن می شویم
و در قبر بهتر پیر خواهیم شد
چه زود پیر شدم...