چه قدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزدیده به جاش یه زخم
همیشگی رو قلبت هدیه گذاشته زل بزنی و به جای این که لبریز کینه ونفرت شی
حس کنی هنوزم دوسش داری ...
چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار
غرورش همه ی وجودت له شده...
چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش چیزی جز
سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته پشتت بهشه و دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور شی
بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری...
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی هزار بار تو خودت بشکنی و
اونوقت آروم آروم زیر لب بگی
گل من باغچه ی نو مبارک...
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی...؟!
باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را بر ویرانه پلم
که فرو افتاده در دامنه ی مه آلود دره ای سبز
حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد
فقط یاد شکوفه های بادام و صندوقچه های کوچک بنفشه است
که آدم را می برد
تا آنجا که انگار بهار هم تفاوتی ست !
تفاوت چیست ؟ !
امروز چهارشنبه است چهارشنبه ها شبیه برف اند
حتی اگر نبارد
با مخمل چشمهایت برفها را پس می زنم
وای ! پنجره ای ست
آنجا قبری ست که نام شاعری بر آن حک شده است .
ببین راه بازگشتی نیست
پل خراب شده است
این عطر تلخ هم از نمناکی پیراهن خدایان است .