باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را بر ویرانه پلم
که فرو افتاده در دامنه ی مه آلود دره ای سبز
حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد
فقط یاد شکوفه های بادام و صندوقچه های کوچک بنفشه است
که آدم را می برد
تا آنجا که انگار بهار هم تفاوتی ست !
تفاوت چیست ؟ !
امروز چهارشنبه است چهارشنبه ها شبیه برف اند
حتی اگر نبارد
با مخمل چشمهایت برفها را پس می زنم
وای ! پنجره ای ست
آنجا قبری ست که نام شاعری بر آن حک شده است .
ببین راه بازگشتی نیست
پل خراب شده است
این عطر تلخ هم از نمناکی پیراهن خدایان است .